تبليغاتX
چراغ جادو

 دیروز با مادرم رفتیم سینما. فیلمی دیدیم به نام The Journey to the center of the earth . خیلی قشنگ بود. درباره ی زن و  مرد و  بچه ای بود که برای پیدا کردن دانشمندی به عمق زمین می روند. من از پرنده های کوچکی که نورانی و کمی آبی  بودند خیلی خوشم آمد. در این فیلم دنیایی که نشان می داد عجیب و غریب بود. مثلا دمای هوا ناگهان به 200 می رسید و آن ها باید خودشان را نجات می دادند. فیلم پایان خوشی داشت و آن ها توانستند به روی زمین برگردند. وقتی که آسمان و سبزه ها را دیدم من هم نفسی به راحتی کشیدم انگار با آنها به سفر رفته بودم.

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 8:37 |

دیروز رسیدم به جای که نمی دانستم با ماشینم چه کار کنم . نمی دانم کجای کار خراب است. بنظر می امد که باتریش کمه ولی بعد گذاشتمش شارژ بشه تا امروز صبح. اما بازم کار نکرد. هی بیب بیب می کرد. بابام گفت از یکی از دوستانمان که قبلا یکی از این ماشین ها را درست کرده می تونیم بپزسیم یا از همون مقازه  که ماشین را خریدم. دوستانمان رفته اند مسافرت( و مثل دفعه ی پیش باید از گربه هایشان مراقبت کنم)  وقتی که بیایند از شوهر الیس می پرسم.

دو شب پیش معلم کاراته مرا به شب Ninja Night دعوت کرد. Ninja Night شبی هست که م ابازی می کنیم مثلا xbox 360, Playstation 3 و چیز ها ی دیگه. ما بادکنک ها را پر از اب می کردیم و پرتش می کردیم به هم دیگه. یک خانه ی بادی بود که می رفتیم داخلش و می پریدیم. خیلی کیف داد. ما اون شب پیتزا هم خوردیم. اگر زود به خانه نیامده بودم می توانستم فیلم هم بهبینم و حتی می شد ان جا شب هم بخوابم!!

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در پنجشنبه 27 تیر1387 و ساعت 8:7 |
امروز برای پدرم یک وبلاگ درست کردم. این هم آدرسش:

http://babaktakhti.blogfa.com

چند نفر از من خواسته اند درباره independent day چیزی بنویسم. independent day روز استقلال آمریکاست .

انگلیس نمی گذاشت آمریکایی ها در زمین خود چای بکارند و آن ها چای خودشان را به آمریکایی ها می فروختند و از ان ها مالیات زیادی می گرفتند. مردم آمریکا خیلی مخالف بودند و اخرش گروهی به نام Sons of Liberty تشکیل شد و به رهبری Samual Adams خودشان را شبیه سرخ پوست ها کردن و در بوستن وارد یک کشتی انگلیسی شدند و چائی ها را به دریا ریختند.

این جریان را Boston Tea Party می گویند.

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 10:36 |

دو روز پیش  ماشینی خریدم که خودم باید درستش کنم .پولش راهم خودم دادم  .اول خیال میکردم درست کردنش اسان است .اما وقتی شروع کردم دیدم خیلی سخت است  چند بار از پدرم کمک خواستم تا حالا یک سومش درست شده رنگ هم خریده ام که  رنگش کنم . درباره چهار جولای هم حتما می نویسم فعلا ازکتابخانه محل کتاب گرفته ام و دارم نت بر می دارم وقتی به اندازه کافی مطلب گیرم امد و اول خودم فهمیدم که چی به چی است بعد به شما میگویم

امید وارم فردا یا پس ردا ماشینم رابسازم

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 5:6 |
دیروز شد دقیقا یک سال که ما آمدیم به شهر هندرسن در ایالت نوادا نزدیک  Las Vegas و حالا یک سال و نیم  است که آمریکا.هستیم.

 دیشب Independent day بود. روز استقلال امریکا  روزی که بلاخره انگلیسی ها را از این جا بیرون کردند. برای دیدن اتش بازی با دوستانمان رفتیم  من فیلم گرفتم برین تو این آدرس می بینینش:

http://www.youtube.com/watch?v=yIijXhzYgnw&feature=user

خیلی خوش گذشت.  فیلم 10 دقیقه بود و من 4 دقیقه اش کردم. ترسیدم حوصله اتان سر برود.

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 7:6 |
 اردو ی تابستانی  نرفتم. یک روز رفتم ولی خوشم نیامد. حالا هفته ی دیگه یک اردوی دیگه می رم. راستش نمی دونم این اردو خوب خواهد بود.یا بد . . امید وارم خوب باشد چون دلم نمی خواهد بیشتراز این توی خونه بمانم .روزهای اول بعد از مدرسه خیلی خوشحال بودم اماحالا خسته شده ام دوستم دانیال هم رفته مریلند پیش مامانش .وتا شهریور نمی اید .

اینجاهوا خیلی گرم شده  من پنج دقیقه هم بیرون نمی توانم بمونم !  امروز یکمی بیشتر از ۴۰ درجه ی سانتیگراد بود. با این هوا  تازه بابام می خواد دچرخه سواری کند!مثل زمستون تو اون هوای سرد می رفت استخر سر باز! این هم ازبابایی که من دارم .

راستی یک کتاب خیلی بامزه خوندم به نام The Diary of a Wimpy Kid. خیلی خنده دار بود نمی دانم به فارسی ترجمه شده یانه . کتاب تقریبا 220 صفحه هست. خیلی کتاب قشنگی بود. وقتی کتاب را تمام کردم یا د روزهایی افتادم که یک کلمه هم انگلیسی بلد نبودم ...حالا خوب حرف می زنم و میتوانم راحت کتاب بخوانم .راستش اصلا خیال نمیکردم که یک روزی توی زبان موفق باشم .سال دیگر می خواهم زبان اسپانیایی یا فرانسوی را به عنوان زبان سوم انتخاب کنم .

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 4:16 |

همسایه ی ما الیس می خواست برود مسافرت . از من پرسید : می خواهی کار کنی ؟ گفتم بله.گفت می توانی به گربه های من سر بزنی و به انها غذا بدهی گفتم بله .این جور بود که کلید خانه اش  را به من داد  .قرار شد هر روز صندوق پستی را چک کنم و به گربه ها اب و غدا بدهم . دو تا گربه بودند. یکی  راه راه و دیگری سیاه .

  روز اول که رفتم و به آن ها غذا دادم دیدم گربه سیاهه کمتر غذا می خورد.  با خودم گفتم حتما از تنهایی غصه خورده و اشتها نداردویا اون یکی غذا را بیشتر دوست دارد..کمی نازش کردم و باهاش حرف زدم.

روز دوم دیدم باز هم کمتر غذا می خورد دیگه ترسیدم گفتم شاید مریض شده باشد. به صاحبش زنگ زدم.  الیس گفت گربه سیاهه پیر است وبیشتر از این نمی تواند عدا بخورد .این جور بودکه فهمیدم پیری  گربه ها را از روی شکلشان نمی توانیم  بفهمیم

بعد پنج روز تمام شد و الیس امد وبه من 25$  دادکه می شود 25 هزار تومان. یعنی روزی پنج هزار توان کار کردم .

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 5 تیر1387 و ساعت 23:9 |