|
الان در آمریکا یک هفته تعطیلی داریم. در این روز ها به بوستن رفتیم. + نوشته شده توسط غلامرضا تختی در دوشنبه 30 بهمن1385 و ساعت
3:48 |
خدا امشب یه مهمونی اومدیم که ..... خوب نمی شه اسمش را مهمونی گذاشت اسمش باید مهمونی بد شانسی باشد جون من سی دی که ۴۰ دولار مساوی با ۴۰۰۰۰ هزار تومان خریدم خونه حا گذاشتم یک شب و نصف روز در مهمونی هستیم. + نوشته شده توسط غلامرضا تختی در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت
6:26 |
امروز در مدرسه سه بلا سرم آمد.اول این بودکه یکی از بچه ها با توپ-از قصد -کوبید به پام و من هم با لگد محکم بهش زدم .این پسر ریمن نام دارد بچه شر کلاس ماست .وقتی من زدمش دیگه هیچی نگفت راهش و کشید و رفت .فکر میکنم حسابی جا خورد چون هیییییییییییچ کس تا به حال به او حرفی نزده بود چه برسه به اینکه کتکش بزنه ... دومی اینکه خون دماغ شدم. یبسکتبال بازی میکردیم که از هوا توپ آمد و فکرکرد اگر بخوره تو صورت من ازهمه بهتر ه .مرا همان موقع بردند یش نرس مدرسه و بیچاره شدم.اول گفت دماغت را با دستمال بگیر و مدتی نگه دار...مدت منظورش یک ساعت بود.بعد با یک چیز اجق و وجقی دماغم را پاک کرد بعد یک دستمال داد دستم گفت اگر دوباره شرو ع کرد با این دماغت را پاک کن و بیا اینجا ... سومین بلا ...دل دردم بود که از همه بدتر بود .اما نمی دانستم کلمه دل درد به انگلیسی چه می شود.بعد ماریان دوستم (درمدرسه های این جا دختر ها با پسرها همکلاس اند و باهم توی یک کلاس می نشینند) (ماریان پسر است) به دادم رسیدبه معلم گفت که این دلش درد میکند و باید برود پیش نرس.اینجا هم یک ساعتی معطل شدم بعد نرس به بابام زنگ زد و او مدم خونه و تا آمدم خونه(به کسی نگین) دل دردم خوب شد!!!!!!! + نوشته شده توسط غلامرضا تختی در جمعه 13 بهمن1385 و ساعت
23:53 |
سلام خوب هستین.
این جا خیلی زیاد برف می آید. خیلی کیف می دهد.حدودا یک ساعت است که برف می آید و همه جا حتی خیابان ها هم سفیدپوشیده از برف است. + نوشته شده توسط غلامرضا تختی در سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت
4:1 |
|
|