X
تبلیغات
چراغ جادو
من دلم نمی خواهد کسانی سر قبر پدر بزرگم بروند که ادم می کشند. که مردم را توی خیابان کتک می زنند  و رای مردم را می دزدند.

خیلی وقت بود که در وبلاگم نمی نوشتم. اما امروز که عکس سهراب را دیدم دوباره می خواهم بنویسم. از همه ی شما ممنونم که کامنت گذاشتید. من همین حالا در اینترنت عکس اقای موسوی را دیدم که به خا نه ی سهراب رفته بود.

 

من خیلی  عکس و فیلم دیدم. ندا را هم دیدم. از این که ایرانی هستم افتخار می کنم. من دلم نمی خواهد کسانی که به مردم زور می گویند اسم پدر بزرگم را بیا ورند.

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 23:52 |
این مدت مشقول خواندن ریاضی بودم  تا از accelerated بروم به Double Accelerated. باید امتحان میدادم چون بین 500 نفر 30 تفر را قبول می کردند. خوش بختانه قبول شدم!

فکر نمی کنم هیچ دانش اموزی ازدرس خواندن زیاد خوشش بیاید اما گاهی ادم باید سختی بکشد تا در اینده غصه نخورد.

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 8:42 |

از همه ی شما که برایم کامنت می گذارید ممنون.

امروز خیلی دلم برای اقای متکی سوخت. بیچاره انگلیسی بلد نبود. خانم کریستین امانپور یک جلسه ای برای وزیران خارجه ی چند کشور ترتیب داده بود. همه انگلیسی حرف می زدند غیر از اقای متکی. وقتی که به او خندیدند من خیلی ناراحت شدم. می دانم که او دلش می خواست درست جواب بدهد اما چون انگلیسی نمی دانست سئوال ها را نمی فهمید.

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 7:42 |
دارم کتاب اسپایدرویک را می خوانم. این کتاب را پدرم ترجمه کرده و در ایران چاپ شده. این کتاب پنج جلد است و من کتاب دومش را دارم می خوانم تا فارسی یادم نرود. هر روز ۲۰ صفحه داستان به فارسی می خوانم. وقتی این کتابرا تمام کردم می روم سراغ متن انگلیسی اش.

این هم کتاب دوم به انگلیسی

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در سه شنبه 8 بهمن1387 و ساعت 7:39 |

ما دیروز رفتیم فیلم the curious case of benjamin button. خیلی قشنگ بود. هم من,مامانم و بابام از این فیلم خوشمان امد. درباره ی  مردی بود که پیر به دنیا می اید و جو ان می شود..به نظر من میتوانستند تکه هایی از ان را حذف کنند.

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در دوشنبه 7 بهمن1387 و ساعت 0:2 |

امروز صبح رفته بودم خانه ی دوستم دانیال. وقتی که داشتم بر می گشتم ده تا ماشین پلیس بیرون خونه  شان  دیدم ! دو نفر با کلت! دو تا ادم روی زمین با دستهای بسته  یکی از پلیس ها رفت و جیب انها را گشت یک هفت تیرپیدا کرد اولین بار بود که اسلحه راستکی میدیدم فورا رفتم توی خانه دانیال و از تو اتاق دانیال از پشت شیشه با موبایلم عکس گرفتم هرکاری کردم نتوانستم عکس ها را برای شما بگذارم اگر می توایند مرا راهنمایی کنید بعد به مامانم زنگ زدم گفتم از خونه بیرون نیا گفت چرا گفتم برای اینکه کوچه پراز پلیس است داد زد نروی یه وقت پشت پنجره  فهمیدم که اشتباه کرده ام و الان است که مامانم بدو بدو بیایدو همین جوری هم شد.خیلی دلم میخواست ببینم پلیس ها چطوری دزدها را گرفته اند نمی دانم شایدهم دزد نبودند و یه کار بد دیگری کرده بودند .همه اش دارم فکر میکنم این همه ماشین چه طوری امدندکه ما صدایشان را نشنیدیم حتما یواش یواش امده اند کسی چه میداند. 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در شنبه 5 بهمن1387 و ساعت 10:34 |

امتحانات ما تمام شد. دو تاشون سخت بود ولی بقیه خیلی اسون بودند.  حالا منتظرنتیجه هاهستم سه شنبه میتوانم از طریق اینترنت نمره هایم را ببینم .

خاله مهرنوش و عمو خسرو پیش ما هستند از کالیفرنیا امده اند و امروز  همگی رفتیم سینما. من و بابام رفتیم Paul Blart: Mall Cop   مامانم, خاله مهرنوش و عمو خسرو رفتند Gran Torino. من  Paul Blart: Mall Cop را خیلی دوست داشتم چون  خنده دار بود. درباره ی  پلیس چاقی بود که نمی توانست هیچ کاری را درست انجام بدهد .  وقتی که دزد ها حمله می کردند  از توی Mall نمی توانست بیاد بیرون و  با دزد ها بجنگد.

پارسال وقتی می رفتیم سینما من از بابام می پرسیدم چی می گویند. الان بابام از من می پرسه: غلامرضا چی گفتند؟

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در دوشنبه 30 دی1387 و ساعت 5:28 |

از آقای شیرازی ممنونم که وبلاگم را روبراه کرد. اما هفده دیما ه گذشت و من دلم می خواست اون روز نامه ای برای پدربزرگم بنویسم نشد. می خواستم بگویم که شاگردماه شده ام بین دو هزار نفر و مامان و بابام رو برای صبحانه دعوت کردند و معلم هام می امدند و به مامان وبابام میگفتند از این که غلامر ضا توی کلاس ماست خیلی خوشحالیم. ان روز دیدم مامانم خیلی قشنگ شد ه بود .بابام که همیشه قشنگه .بعد مامانم مرا بغل کردو بوسید و گفت تو آبروی ما هستی و بعد گفت حیثیت این کلمه  سخت بود .یادم نبود از بابام پرسیدم بابا مامان چی میگه : گفت رگ روانی پوریش ز ده بیرون حرف بزنیم تا پس فردا می ره دور میدون می چرخه ..همه خوشحال بودیم به مامانم گفتم به خودت برس که مثل امروزقشنگ بشی .گفت کلمه ها ادم را قشنگ میکنند به نظرم مقصودش حرفهای معلم های من بود .

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 8:8 |

امروز برف می بارد!

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در پنجشنبه 28 آذر1387 و ساعت 3:18 |

 دو ساعت با بابام تنیس بازی کردم .زمین تنیس نزدیک خانه ماست .بابا همیشه از من می برد .وقتی زمین تنیس خالی نیست می ائیم خانه  پینگ پونگ بازی میک نیم .یک سال پش میز پینگ پونگ خریدیم و گذاشتیم تو گاراژ. راستی ژانویه دارد می اید دیشب با بابام  و مامانم و مامان شهلا و همسایه امان رفتیم تو ی خیابانی که همه خانه هایش چراغانی بود محله به خاطر همین کا ر خیلی مشهور شده مامان شهلا عکس گرفت که اگر فرصت  کردم میگذارم روی وب .خوش بختانه قبل از کریسمس  امتخان نداریم .درس خواندنها بعد از تعطبلات شرو ع می شود .امروز مامانم هم دیر امد خانه  ساعت پنج بعد هم رفت یک دوساعت راه رفتن و قدم زدن به ماهم سر زد که داشتیم تنیس بازی میکردیم .

خوب خیلی خسته ام و ساعت نزدیک هشت ونیم است هرروز ساعت شش بلند می شوم از خواب حالا یواش یواش باید بروم مسواک بزنم و بخوابم .

این خم چند تا عکس:

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در سه شنبه 19 آذر1387 و ساعت 8:45 |

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در سه شنبه 19 آذر1387 و ساعت 8:44 |

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در سه شنبه 19 آذر1387 و ساعت 8:33 |
شنبه اخرین بازی فوتبالم بود. ۱-۰ باختیم ولی بعدش مربیان ما بک چشن گرفتند توی همان پارک و به ما غذا و نوشابه دادند. و اخرش هم همه ی بازیکنان مدال و مجسمه گرفتند.

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 6 آذر1387 و ساعت 17:7 |
امروز  اولین کارنامه تحصیلی ما را دادند .من تمام کلاسها را شده بودم A  کلاس ما سی نفر است و دو نفر تمام درسهایشان  الف بود که یکی از انها من بودم به همین خاطر سوم دسامبر  مرا برای نهار دریک رستوران دعوت کرده اند تمام شاگرد اولها را  دعوت میکنند .خوب من که تا حالا شاگرد اولم اما از اینکه نتوانستم خیلی توی وبلاگم بنویسم  خوشحال نیستم .البته خیلی عکس از هالوین گرفته ام که باید بگذارم روی وب ولی امشب دوربینم راهم گم کرده بودم .شاید بابام اونو برده .بابام رفته سن دیاگو .من و مامان تنها هستیم مامان شهلا هم رفته الاباما پیش دادشش .

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت 5:51 |
داشتم درس می خواندم و مامان و بابام داشتن CNN نگاه می کردند تا ببینن کی رئیس جمهور آمریکا می شود. بعد گفتند که Barack Hussein obama رئیس جمهور آمریکا می شود! من و مامان بابام او را دوست داریم ! برخلاف انتخابات ایران که فقط من قالیباف را دوست داشتم.

  همه ما خیلی خوشحالیم . راستش را بخواین کمی دلم برای John Mccain سوخت

 

Barack Obama

John Mccain

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 7:21 |